کانال
وقتی کانال کولر بودم،
شاد میشدم اگر کسی تویم را تماشا میکرد.
بدن پر پیچ و خمی داشتم. براق و پرانحناء. مکعبی طویل و توخالی، در خلسه باد فرو رفته. موسیقی درونم با ضرب آهنگ سنگین نوسانهای چرخان پدر همراه بود. بر فراز بام با آن پرههای گردان خود سخت میچرخید. موسیقی درونم با چکههای شاد قطرههای پاک مادر تزیین میشد. تنش عطر پوشال میداد و بوی نم. پدر را سیراب میکرد و دلگرم. هر دو قلبهای مهربانی داشتند. موتورهایی بزرگ و کوچک. قلبهایی هماهنگ و همسان. در من همواره طنین امواج صدا میپیچید. چون رودی با بستری آرام که همیشه چیزهایی درونش پیدا میشد. براحتی میشد صداهایی که درونم میافتادند و منعکس میشدند را شنید. تنها کافی بود کسی به دریچهام گوش دهد. خشهای دندانهدار غارغار کلاغها. حبابهای شیشهای بقبقوی کفترها. تارهای سبز حنجره گنجشکها. سارها. بلبلها. پر از اصطکاک پنجههای نازک و ظریف هر کدام با سقف خانه. پر از کف زدنهای بالهایشان بر هوا. صورتم پر بود از پرههای عمودی و افقی. مثل پنجرهای رو به تاریکی، که هر گاه کسی روبرویش میایستاد، باد موهایش را به هوا میبرد. درست مثل یک شب سرد و طوفانی زمستانی، کنار پنجرهای باز.
در زمستانها به خواب میرفتیم. آن وقت بود که از درزهایمان، حیوانهایی برای زندگی میآمدند. آدمها دوستشان نداشتند اما برای ما میهمانهای بانمکی بودند. موشها، تند و تند از گوشهای به گوشهای فرار میکردند و قایم میشدند تا پیدایشان کنم. چشمهایشان در آن تاریکی برق میزد. سوسکها هم که با آن پاهای نازکشان تنم را قلقلک میدادند. هی پاهایشان را به هم میمالیدند و ساز میزدند. پرندهها گوشه کنارمان لانه میکردند. گربهها زیرمان پناه میگرفتند از باران. خانوادههای دیگری هم چون ما بودند. با کانالهایی کوتاهتر یا بلندتر از من. با میمهانهایی کمتر یا بیشتر.
من 3 دریچه داشتم. 2 تای آنها به 2 اتاق خواب باز میشد و دیگری به حال. در اتاق کوچکتر، دختری خردسال زندگی میکرد که روبان بلند صورتی رنگی را به یکی از پرههایم وصل کرده بود. مثل زبانی بود برایم که با باد هی تکان میخورد. مرا دوست داشت و بیش از مادر و پدر جوانش مرا نگاه میکرد یا به من گوش میداد. من هم همیشه خوب بادش میزدم و با او بازی میکردم. به او میگفتم ما کولرها، تکههای کوچکی از ابرهای سفید آسمان را قرض میگیریم و با سرمای آنها توی خانهها را خنک میکنیم. او هم همیشه از پدرش میخواست بالای پشت بام ببردش و درهای کولر را باز کند تا بتواند آب شدن آن تکه ابر را تماشا کند. شبها که میخوابید موهای فرفری نرمش را نوازش میکردم. پوست نرم و پاکی داشت. میگفت دوست دارد وقتی میخوابد، به پشت بام خانه بیاید و آن تکه ابری که هنوز آب نشده را بیرون بکشد و بعد سوارش شود و برود به آسمان و او را به پدر و مادرش برگرداند. بعد با تکه ابر کوچک دیگری دوست شود و آن را با خود بیاورد و به ما بدهد. هر شب با رویای یافتن همبازی به آسمانها میرفت و برمیگشت.
نامه
وقتی نامه بودم
صدای پاره شدن روکش پاکتم، طنین تولدی بود برایم.
من حامل حرفهای انسانها بودم. حاملی کاغذی. سفید. تاخورده. مسافری سبک، خموده در خود. درونگرایی تاثیرگذار. خوابآلودهای آرام، در کف خورجین یک پستچی. پیامی نامآشنا در مسیری ناپیوده. رهگذری امین در شاهراه احساس آدمیان. موجوداتی که لب دارند برای حرفهایشان. موجوداتی که حرف دارند برای لبهایشان و گاه خسته میشوند از زمزمههای خود. پناه میآورند به تنی ساده و سپید. جایی که هنوز زمزمهای نیست. هنوز شره لبی، نچکیده. هنوز خشک است. سطحی پاک. خالی. عاری از پایان. مجالی مطبوع برای تامل و سکوت. سکوتی موجگونه. تابیده از منبعی بیپایان. جاری بر اندام نرم واژهها. و حقیقتا این سایه واژههاست که بر سطح سفید یک نامه میافتد. سایههایی سیاه. رقاصههایی دلربا، رقصان زیر پای قلم. به دعوت شاعرانگی. موسیقی ادراک. زمزمههای شعور. مکثهایی مفهوم لابلای سکوت.
نامهای کمحرف بودم. و این امتیازی بود برایم که قدرش را میدانستم. میدانستم که این خاموشی است که انسانها را آرام میکند. چرا که آدمها میخوانند تا از سکوت سیراب شوند. سکوتی که چون کودکی بازیگوش آمده تا در حیات خلوت یک نامه بازی کند. سوار بر تاب الفها و سرسره کافها. از حرفی به حرف دیگر. از واژهای به واژه دیگر. و اینگونه به آنها معنا ببخشد.
ما نامهها خوب میدانیم، سرزمین حقیقی واژهها کجاست. سرزمینی است پرت. جایی دور یا شاید نزدیک. اقیانوسی بکر، مواج و ناتمام، که واژهها در آن - سرگردان گوشها و لبها - همچون تکه یخهای خرد یا عظیم حل شده، معلقاند. گویا آفتاب سکوت میگیرند. بعد وقتی آدمها عاشق میشوند و میخواهند عشقشان را به هم نشان دهند، آنها بیدار میشوند. میدرخشند. آدمها میآیند و میچینندشان. با نوک چوبهایی بلند از آب شکارشان میکنند و بعد پهن میکنند روی تن ما نامهها تا خشک شوند. چند بار میخوانندشان. بعد آرام و با دقت ما را تا میکنند و در لباسهای ضخیم میپوشانند و آخر سر توی صندوقهای زرد پست میاندازند.
صندوقهای پستی با پنجرههای باریک و عریض. با نوری گرم و ملایم. آنجا میهمانی ما نامهها بود. هر کس داستان تویش را میخواند برای دیگران با صدای بلند و دیگران هم خوب گوش میدادند. گاهی متن یک نامه احوالپرسی ساده یک روستایی بود از یک شهری. همه آرزوی سلامتی میکردیم برایشان. گاهی یک نامه دلتنگی و گلایه مادری بود از فرزند دور از خانهاش. آه میکشیدیم همه. گاهی پدری فرزندی را نصحیت میکرد یا آنکه محروم از ارث! همه با چشمهای گرد به هم ذل میزدیم. گاهی حرفهای بانمک میشنیدیم، میخندیدم. گاهی خبرهای خوش و لبخند میزدیم. من همیشه آخرین نفر بودم که خود را میخواندم. نامهای عاشقانه بودم. واژههایی زیبا داشتم. میرقصیدند. محجوب بودند. به هم تکیه میکردند. خسته نمیشدند. مهربان بودند. بوی خوبی میدادند. آنها که غمگین بودند، کنارشان حرفهای غمخوار بود. آنها که تنها، در آغوش دیگر واژهها. نقطهها میخوابیدند و مکثها، سکوت میکردند.
وقتی تمام میشدم، میدیدم که نامهها همه خوابشان برده. همیشه دوست داشتم بیدار بمانم تا وقت آمدن پستچی، اما هر بار به خواب میرفتم. در آن اتاقک صندوق پست. زیر نور گرم و زرد پنجرهاش. مثل کودکی خسته از بازی. مست شیرینی یک قصه کوتاه.
لیوان
وقتی لیوان بودم،
مادرم میگفت: "لیوانها وقتی میشکنند و ریزریز میشوند، دارند به بهشت میروند".
من لیوانی بودم معمولی و شیشهای. این موهبتی بود که باعث میشد همیشه از خداوند سپاسگزار باشم. بدن زیبایی داشتم و تنها نقصم چشمهای ضعیفم بود که آن هم باعث تفریح میشد. چرا که صورت آدمها را کج و ماوج میدیدم. انگار که پیشانیشان را کشیده باشند. دماغهایشان بزرگ شود و قوس بیافتد. لبهایشان هم باد کند. کلههایی بزرگ با بدنهایی فانتزی و کوچک. این تفریح نیست؟!
من در یک بار بدنیا آمدم. زیر نورهای مات و براق. در میان همهمه آدمها که گویا به آن "حرف زدن" میگویند. پر و خالی از نوشیدنیهایی لذیذ. در میان دریای احساسهای آدمها. زندگی خوبی بود. گاهی دلم میگرفت. آنوقتهایی که مرا روی میز بار میگذاشتند. آخر شیشهای نبود. دیگر هیچ چیز نمیشد دید از آنطرفش. نه کفشهای آدمها. نه شلوارهای مردها. نه دامنهای چیندار زنها. نه دستهای ظریف یا زمختشان را. میزهای بار همه شیشهای بودند و وقتی آدمها میآمدند، میشد تماشایشان کرد. زنها، دستهایشان را دور هم حلقه میکردند و گاهی که هیجانزده میشدند، با گوشه لباسشان، دکمهای، انگشتری، ساعتی، چیزی بازی میکردند. مردها هم اغلب دستهایشان روی میز بود. سیگاری روشن بود در یکی و در دیگری گیلاس مشروبی یا آنکه سرگرم بازی بود با دسته کلیدی یا خودکاری. یا گاهی آرام آرام به سمت دست و پای زنها میرفت و آنرا میگرفت. در هر حال میشد فهمید درون آدمها چه خبر است از دست و پایشان. غمگیناند یا شاد. مردداند یا مطمئن. آرامند یا پراسترس. صمیمیاند یا غریبه. عاشقاند یا ... .
همیشه دوست داشتم در من آب بریزند. بدن شیشهایم با آب سازگارتر بود. زیباتر به نظر میرسید. تنپوش زلالی بود که نفسهایم درونش، حبابهایی میشدند. ترکیدنشان را دوست داشتم. وقتی معدود آدمهایی آب سفارش میدادند، اغلب ما لیوانهای معمولی را میآوردند. وقتی مینوشیدند از من، قطرههای باقیمانده آب از انتهایم راه میافتادند و قلقلکم میدادند و در چشمهایم فرو میرفتند. انگار که برگشت اشکی به چشم شادی بیاورد، همانقدر که چکیدنش غم.
آب میوه هم میریختند درونم. گاهی هم شیر. اما هیچکدامشان آب نمیشد. گیلاسها را زیاد دوست نداشتم. بوی بدی میدادند و بدخلق بودند. غروری داشتند که به ظرافتشان نمیخورد. دو رو بودند و جدا از همه. فنجانها اما صمیمی بودند. هم خوشلباس، هم خوشعطر. مودب بودند و زیاد حرف نمیزدند. هیچوقت نتوانستم در زندگی آنقدر با فخر و وقار رفتار کنم.
دوست کوچکی داشتم. فنجان قهوهای خوشبو و قابل اعتماد. در دست زنها زیباتر بنظر میرسید. اینرا به او میگفتم. گاهی میشد، یک میز ما را اتفاقی با هم سفارش دهد و آنوقت خیلی بیشتر بهمان خوش میگذشت. هر بار که آدمها ما را بالا میآوردند تا دهانشان و لبهایشان را رویمان بگذارند، میتوانستیم همدیگر را از روبرو ببینیم. دیگر هی روی میزها دنبال هم نگردیم. نوشیدن آدمها شبیه تاب خوردند بود برای ما. کودکان که با دو دست ما را میگرفتند و جرعهجرعه گاهی آب، گاهی شیر مینوشیدند. و سرگرم میشدند از تکان خوردنهای نوشیدنی در ما یا از عبور نور از میانمان و بازی با رنگها. زنها وقتی از ما مینوشیدند آرام بالا میآمدیم و جای لبهایشان رویمان میافتاد. طعم و بوی سرخ خوبی میداد. گاهی هم بوی سیگار. مردها هم محکم میگرفتنمان. نمیترسیدیم از آنکه بیافتیم. میشد بهشان تکیه کرد براحتی. اما گاهی لیوانها، فنجانها یا گیلاسها میافتادند و تکهتکه خرد میشدند. آنوقت بود که یاد مادرم میافتادم و میفهمیدم که دارند به بهشت میروند. گارسونی میآمد و اجسادشان را جمع میکرد و درون سطلهایی میریخت تا شب جلو در بگذارند. فرشتههایی با لباسهایی یکرنگ و یک شکل هم بیایند و آنها را به بهشت ببردند. بهشت لیوانها.
شبها حمام میکردیم. گیلاسها را با پارچههایی تمیز، خشک میکردند و برق میانداختند و بعد آویزان میکردند در طبقاتی بالاتر از ما. ما و فنجانها را هم روی حولههایی سر و ته میگذاشتند تا خشک شویم. حولهها نرم بودند و دوستداشتنی. تویمان بخار میشد و سبک میشدیم، اما نمیدانم چرا اینوقتها دلم میگرفت. کمی اشک جمع میشد در چشمهایم و میریخت. ردش روی بدنم میافتاد. انگار لابلای بخار راهی سیال به انتهایم باز میشد تا کمی آرامم کند. راهی که روشن میکرد درونم را. رد نوازشی بود شاید. شکاف نرم و باریک نوری، در انبوه بخار. شکست روشنایی، در عبور از تن. حضور فرشتهای، با تنپوشی از بخار. مجالی برای نگاهی بیواسطه بر چراغ زرد بار. چیزی شاید، شبیه غروب.
نانوا
وقتی نانوا بودم،
کوره برایم قلب زنی عاشق بود که بوی نان میداد و طعم کنجد. با سنگهای ریز و داغ.
مردم وقتی صبحها به نانوایی میآمدند، میدیدم که هنوز گیجاند. صورتهایشان با ساعات دیگر فرق دارد. فروغ چشمهایشان کم است. ذهنشان پاک است و انگار تازه بر زمین فرود آمدهاند. خوب نمیدانند کیاند و چه کارهاند. زیاد حرف نمیزنند و بیشتر منتظر حرف دل تنوراند. زیاد هم سر نوبت با هم دعوا نمیکنند. یعنی حالش را نداشتند. گویی صبحها مردم هنوز نفهمیدهاند که آدم هستند. باید زرنگی کنند و چیزها را به نفع خود بر هم بزنند. ذهنشان آنقدر آشفته نبود. مسخ بوی نان و سرخی تنور میشدند. انتظاری آرام میکشیدند.
من صبحها با صدای تپشهای قلب نانوایی بیدار میشدم و تا خاموش گشتن شعلهاش بیدار میماندم و آلوده به تبش میشدم. تبی که تنها ما نانواها گرفتارش هستیم. مگر میشود گوش شد پای لبهای زنی بیمار که هذیان بگوید و مسخ نشد. مگر میشود لب شد به زمزمههای شیرین زنی کولی که بخواند هر لحظه و بوسه نزد. مگر میشود دست شد بر نوازش دل پریشان زنی مجنون و لمس نشد. مگر میشود چشم شد بر سرخی قلب زنی عاشق که بسوزد و آب نگشت. که زنها همه بیماراند. همه کولی. همه مجنوناند. مگر میشود زنی یافت که عاشق نباشد. و هیچکس جز نانوا نمیداند خواباندن سنگهای مشوش بر کف دل یک زن چه راه و رسم ظریف و پیچیدهای دارد. هیچکس جز نانوا نمیداند کی میشود در دل زن خمیری انداخت. کی میشود چیزی درونش پخت. کی میشود سنگهای داغ او را وام گرفت و لای نان به مردم هدیه داد.
بچهها خندهشان میگرفت وقتی پیشانی و گونه سفید مرا میدیدند. انگار پول نان، بهای بلیط سیرکی باشد برایشان و من دلقک آن. کرههای گرد و یکدست خمیر را ورز میدادم و به هوا میانداختم و آنها این را دوست داشتند. بازی با خمیرها طوری است که بعد از مدتی به حرکاتش خو میگیری. برای همین است که ما نانوا تیک داریم و هذیان تنور، چون در کلاممان نمیآید در دست و پایمان میافتد. شانه چپم مدام بالا میپرید و بر پیشاینم چینی میافتاد که جای عرق از آن آرد میریخت. خشک میشد و ترک بر میداشت. کلهام تکانتکان میخورد. انگار که گردنی فنری داشته باشم. هر از چند گاهی هم پای چپم را محکم روی زمین میکوبیدم. مثل گاوی وحشی که بر زمین پر از آرد، سم بکوبد. با کرههای بازیگوش ساعتها سرگرم بودم. قلقلکشان میدادم. دست و پایشان را میکشیدم. پرتابشان میکردم به هوا و به صدای خندههای ریزشان گوش میدادم و دوباره در آغوش دستان نرم میکشیدمشان. غرق در زیر دانههای ریز آرد که سفیدیشان به برف مانند بود. برفی که سرمایش مثل سرمای درون شیشههای کوچک دوران بچهگی بود که در آن زنی بر بالای سکویی در حال رقص خشک شده بود و میبایست ظرف شیشهای را خوب تکان داد و بعد با دو دست زیر چانه نشست و توی شیشه را نگریست که مثلا برف میبارد و مثلا آن زن زنده شده و مثلا دارد میرقصد. کاش درون یکی از این شیشهها هم، نانوایی من بود. جای آن زن، من میرقصیدم با آن تیکهای خاص خود. یا جای آن برف، آرد میبارید سرتاسر ظرف شیشهای. برای همین است که در نانوایی فصل همیشه زمستان است و تنور سخت میسوزد.
گونیهای بزرگ برف، یکی روی دیگری تا سقف انبار میشوند. برف که میبارد در سطلهایی بزرگ که درونشان آب میریزیم و مدام چرخ میخورند، ریخته میشوند تا آدم برفی درون سطل همیشه زنده بماند. من همیشه به بچهها میگفتم که این خمیرهای گرد و کوچک، بچههای آن آدم برفی هستند که درون سطل بزرگ زندگی میکنند. کوره هم مادر آنهاست. بچهها هم این را میفهمیدند اما بزرگترها نه.
برای من کوره مادرشان بود. زنی که هیچگاه دست از سوختن برنداشت. تنها آتش عشقی اینچنین است که میتواند نان بپزد. میتواند کودکانی پاک و خام را به نانهایی سرخ و برشته تبدیل کند. میتواند کرههای گرد بیطعم و بویی را رنگ و بوی عشقی ناتمام بدهد. میتواند کنجد روی گونههاشان بپاشد. میتواند از دل خود سنگ لایشان بگذارد. بعد هم آنها را به مردم هدیه کند. اینطور امیدش را به آرامشی که میدانست اینجا نخواهد داشت از دست نمیداد. شاید اصلا بوی نان است که صبحها آدمها را از جایی پرت به اینجا میکشاند. شاید اصلا دنیا برای همین نانوایی، برای همین نان و سنگ و کنجد است که بوجود آمده! کسی چه میداند!
سوپرمارکت
وقتی سوپرمارکت داشتم،
فهمیدم زندگی در میان خوراکیهای بسته بندی شده و چیدنشان چقدر سرگرمکننده است.
هر روز صبح که کرکره را بالا میکشیدم، انواع خورکیها با صدای آن، خمیازه میکشیدند و چشمهایشان را تنگ میکردند و از خواب برمیخیزیدند. به بدنهایشان کش و قوسی میدادند و سر و صدای بستهبندیهای پلاستیکیشان بلند میشد. سحرخیزترین خوراکیها، آنهایی بودند که باید بیرون میگذاشتمشان. آخر ما مغازهدارها یک قفسه 4 طبقهای داشتیم که باید هر روز بیرون از مغازه میگذاشتیم. اینطوری توجه مردم بیشتر جلب میشد. بالاخره باید به روشی پای مشتری را به مغازه باز میکردیم. برای همین راحتترین کار این بود که چیپسها، پفکها، کیکها و خوردنیهای پر زرق و برق مضر را زیر نور آفتاب بگذاریم و بقیه کار را به عهده خود خوراکیها بگذاریم. الحق که کارشان را هم خوب انجام میدادند.
از دور شروع میکردند به تبلیغ و بازارگرمی، آن هم نفر به نفر. در خاطرات آدمها فرو میرفتند و یادشان میانداختند، در کدام خاطره چه طعمی میدادند. آدمها هم میآمدند و میخریدنشان. من هم تصویر آن خوراکیها را در مردمک چشم آدمهایی که میآمدند، میدیدم. در یکی کیک بود. دیگری چیپس بود. آن یکی آب میوه و دیگری ... . در تخم چشم بعضیها هم تنها علامت سوالی دیده میشد. که اینطور چشمها همیشه از چهارچوب در مغازه آهسته وارد میشدند. انگار دست تقدیر آنها را کشانده به آن مغازه. در جستجوی گمشدهای بودند. همیشه چند دور راهروهای بین قفسهها را میزدند و میگشتند و بعد با تردید، جنسی را برمیداشتند. یا گاهی دوباره سر جایش میگذاشتند. این آدمها طعم خاطرات خود را از یاد میبردند. کار بازاریابان برای اینجور آدمها سختتر بود. همیشه من در میان انبوهی از ارسالها و دریافتهای لذیذ، در میان دریای آواها و طعمهای مواج و نامرئی غرق بودم. امواج ارتباطی میان آدمها و خوراکیها.
چیدمان در مغازه تنها چیزی بود که برایم جذاب بود. بخصوص چیدن مواد غذاییای که باید در یخچال نگهداری شوند. آن هم در یخچالهای شیشهای ایستاده. با نور ملایمی که تویشان روشن بود به نوشیدنیها حس میدادند. به عقیده من شادترین اجناس یک سوپر مارکت آب میوهها هستند. با آن لباسها و آرایشهای سکسی و رنگارنگ خود دل آدمها را میبردند. هر کدام از خوراکیها، برای آنکه خود را بفروشند، منش و روش خاص خود را دارند. اما من عاشق شیرها و آن پاکتهای سفید و سادهشان هستم. البته نه شیرهای مخلوط با کاکائو، قهوه یا عسل و … . فقط شیرهای ساده. همیشه موقع چیدنشان آرام و سنگین میشدم. در طبقات بالای یخچال میچیدمشان. وقتی کسی شیر میخرید فکر میکردم دارم به او خدمت یا لطف بزرگی میکنم. گرچه تمام این اجناس، حتی آبهای معدنی هم دیگر طبیعی نیستند، اما باز هم بین بد و بدتر، بد بهتر بود. شیرها، صلابت پیرمردهای کمحرفی را دارند که به آدمها عمیق و دقیق نگاه میکنند.
تنها دوست و همکار من، چنگک قدبلندم بود که برای پایین آوردن اجناس طبقات آخر به کمکم میآمد. پوشکها، و دستمالهای کاغذی و … . بعضی جنسها که در طبقات کف، نزدیک به زمین چیده شده بودند، باعث تغییر حالت مردم میشدند. مردم یا دولا میشدند یا مینشستند تا دقیقتر بررسیشان کنند. این ردیفها برای بچهها مناسب بود. اغلب شکلاتها، تخم مرغهای شانسی، اسمارتیزها و خوراکیهای محبوبشان را میچیدم در آن طبقات. آخر بچهها، قدشان به زور به طبقات دوم میرسید. همیشه با نوک پنجه و انگشتهای کوچک و کشیده اشاره خود از مادر- پدرهایشان یا من خوراکیهای طبقات بالا را میخواستند. شیشههای سرد یخچالها را هم دوست داشتند. کف دستها و صورتشان را میچسباندند به آنها. بچهها مثل من بیشتر مجذوب دنیای فانتزی و کودکانه خوراکیها میشدند تا خریدن و خوردن آنها. شبها وقتی تمام چراغها بجز چراغهای خواب توی یخچالها خاموش میشدند، جای انگشتها و دستهای کوچکشان بر شیشهها پیدا میشد. حتی گاهی جای بینی و لپهایشان هم افتاده بود. حس لامسه در کودکان پاک است و نیرومند.
شبها برای خداحافظی از خوراکیهای لذیذ بر آستانه در میایستادم و نگاهی عمیق میانداختم به تمامشان. به بهانه سرشماریای اجمالی شببهخیر میگفتم بهشان. خوراکیهای بیرون از مغازه چهرههای خسته و سوختهای داشتند. همانطور ایستاده، سرهایشان روی شانههای همدیگر میافتاد و به خواب میرفتند. زودتر از دیگر خوراکیها. گرما و سرمای بیرون و کار زیاد از پا درشان میآورد. آبمیوهها هم آنقدر در طول روز شلوغ بازی کرده بودند تا دیگر آن موقعها از حال رفته باشند. چشمهایشان سنگین و خمار میشد و مست حبابهای رنگی میشدند. اسمارتیزها و شکلاتها، بالشهای خواب خود را پرت میکردند سمت هم. بهشان هیس میگفتم تا آرامتر بازی کنند. نوشابهها و آبهای معدنی از لبهایشان حباب بیرون میآمد و میترکید.
خیارشورها که زیر آب زندگی میکردند و غواصان قابلی بودند، کمی روی آب میآمدند تا نفسی تازه کنند. ترشیها و شورها هم که شب و روز نمیشناختند. همچون اقشار مرفه، همیشه در تعطیلات تابستانی به سر میبردند. با مایوهای یکتکه یا دوتکه رنگ و وارنگ خود در استخرهای بزرگ شبنشینی میکردند. بیچاره حبوبات خشک. اصولا خوراکیها زندگی دسته جمعی را دوست دارند اما همیشه دلم به حال حبوبات میسوخت. هیچوقت نتواستم بفهمم چگونه در آن همه ازدحام و تراکم، تنگ هم زندگی میکنند. مانند چینیها فقیر، همیشه در هم میلولند.
هر شب بعد از خداحافظی، کرکره را پایین میکشیدم و از پشت آن به صدای خُرخُره، گوشتها و مرغها و بستنیهای یخزده فریزر گوش میدادم. خوراکیهایی که همیشه در خواب زمستانی به سر میبردند.
سبزیفروش
وقتی سبزی فروش بودم ،
حس میکردم مردم لای دندانهایشان طبیعت را میجوند در قالب چند شکل و طرح ساده. بیآنکه بدانند.
گاری چوبی کوچکی داشتم. کهنه بود اما تمیز نگهش میداشتم. هر هفته چرخهایش را روغن میزدم. نمیگذاشتم باران بخورد. برای خودش چتری داشت. کهنهگیاش برایم جذاب بود. گویی اصالتی پنهان داشت که تنها من درک میکردم. گویی سالیان سال از راههای پر پیچ و خم کوهها و گردنههای صعبالعبور گذشته بود تا آنکه به قصری سبز برسد. شاید برای همین حس میکنم سبزیهایی که میفروشم پاک و اشرافیاند. گویی پیش از آنکه جادوی سبز شوند، تمامشان اشرافزادگانی قدیس بودهاند. محافظان طبیعت. متصل به سلطنتی سبز. شاید جادوگری آمده و آنها را کوچک کرده و جادو شدهاند و از آن به بعد من میفروشمشان و مردم روحهای جادو شدهشان را میجوند و آزاد میکنند. چقدر سبزی باید جویده شود تا دوباره آزاد شوند.
آدمهای زیادی میآمدند و از من سبزی میخریدند. من نمیدانم چگونه میشود ذهن آدمها را خواند اما خوب میدانستم هر کس که میآمد چه میخواست بخرد. زنهای چادری همیشه همه نوع سبزی می خریدند. از سبزی خوردن گرفته تا سبزی آش و کوکو و قرمه. زنهای باکلاس که تعدادشان هم کم بود گاهی میآمدند و چند پر ریحان یا جعفری میخریدند و میرفتند. مطمئنم برای خودشیرینی پیش شوهر یا مهمان ویژهشبانهشان بوده. از همه خندهدارتر مردانی بودند که در جیبهایشان کاغذهای تا خوردهای حاوی اسامی سبزیها بود. با صورتهای درهم رفته تای کاغذها را باز میکردند و نگاهی به دستخطهای عجق وجق رویشان میانداختند و دستور میدادند. گاهی هم همان کاغذها را روی گاری پهن میکردند و رو به من میگفتند: "سواد داری؟".
کودکان هم همیشه دنیای شیرین خاص خود را داشتند. لذت میبردم از اینکه به لیست خرید مادرهایشان نگاه نمیانداختند و سعی میکردند از بر بگویند هر چه میخواستند. چشمهایشان بالا را نگاه میکرد و ناگهان اسم یک سبزی را بر زبان میآوردند. همیشه حس میکردم مردم واسطههایی هستند برای بازی بین من و سبزیها. سبزیها خود را پشت ذهن آدمها پنهان میکردند و ناگهان بیرون میپریدند. باید حدس میزدم کدامشان، کجا پنهان شده.
سبزیها از نور خورشید لذت میبردند. این را میشد از درخشش قطرههای آب رویشان فهمید. شبها هم زیر نور لامپ خورشیدی گاری و چراغ ماشینها مدام چشمک میزدند. اگر دستهایت را دو طرف پیشانیات بگذاری و روی یک قطره تمرکز کنی، میتوانی چهره واقعی آن سبزی را ببینی. البته باید قبلا طعم آن سبزی را خوب چشیده باشی. انتهای هر شب که همه چیز را جمع میکردم، کاغذهای مچاله آدمها را از زیر و روی گاری پیدا میکردم و درون کیسه کوچکی میریختم و با خود به خانه میبردم. 4 دیوار و سقف خانهام پر بود از لیست خریدهایی که مردم جاگذاشته بودند. هر شب به دقت اسامی جادویی و سحرآمیز روی کاغذها را تکرار میکردم. بعد صافشان میکردم و با سوزنهای ریزی به دیوار میچسباندم و آنقدر خسته بودم که روبروی چشمانم میدیدم که میرقصیدند. هر اسم به شکل واقعی خود در میآمد و بالای سرم میچرخید. شاهی، پر شاهانه نرم و پهنی میشد که مدام باد میزد. آرامشی داشت در پس طعمی قدرتمند. نعناع، ملکهای میشد باوقار، گرمابخش کاخ کوچک اتاقم. جعفری، وزیری شیرینسخن میشد با لبخندی خردمندانه بر لب. ترهها همچون نامههای سرگشوده رعیتهای فقیر بودند. تند و تیز. تربچههای چاق، تلخکهای شوخ و بذلهگویی بودند که مدام چرخ میخوردند و مزه میریختند. ریحانها شاهزادههای زیبارویی بودند که پوست گونههایشان هرگز آغشته به طعم بوسهای نگشته بود. دور و برم هم پر بود از پیازچههای آشپز و پیشخدمتهای کوچکشان با آن کلاههای سفید بر سرشان. به هر سو میدویدند.
من در میان طبیعت کوچک شدهای بودم. لای اسامی مکتوب سحرآوایی، خواب. پشت گاری سلطنتی کهنه چوبیای بیدار.
کارگر ساختمان
وقتی کارگر ساختمان بودم ،
این را فهمیدم که پیرزنها پشت پنجرهها فضولی نمیکنند فقط یادشان میرود آمدهاند غروب را تماشا کنند.
همیشه دلم به حال غروب میسوخت. پشت برجی که میساختیم آرام گم میشد. گرچه موهبت تماشایش بیش از همه نصیب من میشد اما با این حال دفن شده بود پشت ساختمانهای بتونی. برای تکهای چشمانداز باید التماس شانههای این هیولاهای بیاحساس را کرد. اوایل ساخت، دلم میگرفت. شانههای پهن این ساختمانها مرا غربتیای میساخت زیر نگاه سنگین شهر. اما امید رسیدن به طبقات 7ام و 8ام تنها انگیزهای بود که آن موقعها داشتم.
وقتی به این طبقات میرسیدم دیگر لااقل تاج غروب از پس کله ساختمانهای زشت پیدا میشد. ما کارگرها که وقت تماشای طلوع را نداشتیم اما غروب را که میشد. هر چند کارگرها آنقدر خسته بودند که میرفتند و در زیرزمین بینور و بیروح ولو میشدند اما من نمیتوانستم. زندگی من تازه شروع میشد. غروب برایم روزنه امیدی نیمه بود که میشد خوابیده از آن رد شد و وارد دنیای دیگری شد. دنیایی که ساختمان و کارگری نداشت. دنیایی که مهندسان طراحش بجای بالیدن به حجمهای ناقصالخلقه و خشک در شهرها، محو تماشای شاهکار طراحی درختان میشدند.
همیشه آرزو داشتم کارگر ساختمانی یک درخت باشم. بیانصافی نیست؟ مصالح آنها صمغ و چوب است و مال ما سیمان و فلز. کارگرهای درختان رج به رج درخت را میبافند. همچون گلیمی از چوب. دست طراحان درختان را باید بوسید. هنرمندانی که شاهکارهای معماری خلق میکنند. در عین تعادل ظرافت را به نازکترین سو میکشانند. شاخه درختان کجا و شانه ساختمانها کجا. از همه مهمتر، کارگرهای درختان میتوانند پس از ساخت در همان درختی که میسازند، صاحبخانه شوند. من دوست داشتم در انتهای بالاترین و بلندترین راهروی شاخه درختی خانهای داشته باشم. رو به غروب. باد که میآمد تاب میخوردم و خوابم میبرد. راهروهای این ساختمانها هیچوقت تاب نمیخورند مگر در هنگام ویرانی. حیف است آدم مزه تاب خوردن را فقط برای چند لحظه مانده به مرگ، آن هم با زمینلرزهای بچشد. بهار گلدانهای پنجرهها پرشکوفه میشد. تابستانها زیر سایبان برگها نوشیدنی مینوشیدیم. پاییز با آسانسور برگها پایین میآمدیم و چقدر لذت میبردیم از سبکی. زمستانها هم اسکی میکردیم روی شاخههای سفید. چه شبهایی که با صدای خش و خش رفتگر و جاروی مهربان پای درخت به خواب نمیرفتیم.
غیر از غروب، کبوترها نیز سرگرمی خوبی بودند. البته آنقدر از ساختمان در حال ساخت سر و صدا بلند میشود که بترسند آنورها پیدایشان نشود. اما من ظهرها که وقت استراحت کارگرها بود کمی از نان خشک شب پیش را ریزریز میکردم و با آب روی گوشه تمیزی از بام میریختم. ولی نمیتوانستم که نقش مترسک را بازی کنم برایشان. میرفتم پایین و بعد که همه برمیگشتیم، میدیدم برایم پیغام گذاشتهاند که همه را خوردهاند و البته کمی دعوایشان شده. برای من پر و فضله و غروب زندگی بود.
همیشه فکر میکردم غروب دختر شیطان بازیگوش و البته مهربانی است. آخر طلوع و غروبش، شادی و غم کودکانهای دارد. هی رنگ عوض میکند و به خودش میرسد. موهایش را گاهی نارنجی میکند، گاهی زرد، گاهی سرخ یا قرمز. گاهی پاپیون سفید و پف کردهای گوشه مویش میزند و هی جلب توجه میکند. گاهی سنجاق باریک بنفشی لای مویش میگذارد و چقدر نجیب میشود اینجور وقتها، با آن چشمان پایین افتاده. پنجرههای برجهای روبروی ساختمان نیمه ما آینهای بودند. نمیشد تویشان را دید. همیشه فکر میکردم آیا کسی مینشیند مثل من غروب را تماشا کند؟ حدس میزنم پشت قاب این پنجرهها پیرزنهایی نشستهاند و با چشمان خود به یاد جوانی غروب را تنگتر میکنند تا واضحتر شود. فقط گاهی یادشان میرود برای چه آمدهاند و آن وقت است که فقط فضولی میکنند.
رفتگر
وقتی رفتگر پیری بودم ،
جاروی قد بلندم را همسر خود میپنداشتم. تنه عریان چوبیاش پیچ و تابهایی داشت که فقط من میشناختم. موهای مجعدش برایم صاف و نرم بودند. نوازششان که میکردم خش و خش صدا میدادند.
شبها کار میکردیم و روزها میخوابیدم. کنار هم خوشبخت بودیم. شبها او خش و خش میکرد در سکوت شب و میرُفت هر چیزی که بر زمین بود. دستمالهای کاغذی. کیسههای ذباله. مشماهای رنگی. پوست خوراکیها و میوهها. قوطیهای سیگار. کبریتهای سوخته. صبحهای زود قبل خواب به هم نگاه میدوختیم و لای موهای نرمش دست میبردم و آشغالهای گیر کرده را بیرون میکشیدم.
عاشق برگهای تمیزی بودم که لای موهایش گیر میکردند. آنها را بر نمیداشتم. برگهای سرش بودند. گاهی هم پر کلاغ یا کفتری گیر میکرد و شبیه سرخپوستها میشد و مسخرهبازی در میآورد. گاهی هم سرش به سکهای میخورد و سکه روی زمین قلت میخورد و هر دو میخندیدیم. میرفتم و برش میداشتم و میریختم در قلک جیبم. بعد راه که میرفتیم جیرینگ جیرینگ صدا میکردند و باز میخندیدیم. روزگار خوبی بود.
وقتی خوابش میگرفت، سرش را در جوب فرو میکردم تا خواب از سرش بپرد. رد موهای خیساش چندین متر کشیده میشد روی زمین. خسته هم که میشدیم به هم تکیه میدادیم تا خستهگیمان در رود. گاهی چراغ بعضی خانههای طبقات نزدیک خیابان روشن بود و صدای موسیقی شنیده میشد. میایستادیم و دوتایی میرقصیدیم و بعد میدیدیم گربهای با تعجب زل زده بهمان و خندهمان میگرفت. گربهها همیشه حجم کارمان را افزایش میدادند. نزدیک صبح، قبل از آنکه هوا به سمت روشنایی برود، دیگر هر دو خسته بودیم. روی دوشم سوارش میکردم و کنار نردههای دور فواره پارک میایستادیم و تماشا میکردیم.
یکروز تصمیم گرفتیم کودکی را به فرزندی قبول کنیم. پیش شهرداری منطقه رفتیم و دلمان به حال فرقونی سوخت. آوردیماش خانه. رنگش کردیم و تکچرخش را باد زدیم. همان شد که بعد از آن 3تایی در کوچه پس کوچهها، شبها خوشگذرانی میکردیم